خودشان هم نمیدانند آخرین پناهشان کجاست. در این وانفسای زمین و زمان با چه کسی، چه نهادی و چه ارگانی طرف هستند. شبها را تا صبح در خیابانها سر میکنند. گه گاه به گرمخانهها میروند و اما از رفتارهایی که در گرمخانه با آنها میشود، ناراحتاند. بی خانمان، اما انسان هستند. زمانی خانه و زندگی و کار و حیاتی به مانند همهی ما داشتند و امروز افتادگانی هستند که از اسب افتادهاند و اما از اصل نه؛ اینها کارتن خوابند و زمانی وقتی در گور میخوابند، گورخواب میشوند.