‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر سیاسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ آبان ۲۱, سه‌شنبه

شعر و نقاشی

شاعر متهم....

                                                                                                                  
چه کسی فکرش را می کرد قلمی که زمانی دیکته هایت را می نوشت بلای جانت شود؟
چه کسی فکرش را می کرد دردی که همه ی جانت را گرفت تنها پناهت شود؟

نمی گویند شعر ها دریچه ی احساس اند؟
شعرا حساس و نویسندگان وسواس اند؟

جایز نیست خیلی حرف ها گفته شود
گفته ها شنیده و شنیده ها نوشته شود

گذشته ی بشریت چه دارد رو کند از تاریخ؟
که انسان پوچ و بی سواد بود و جهان  تاریک؟

نقل مضمون می شود سروده ای
شاعر افسرده به دام می افتد و میخورد گلوله ای

متهم شده بود به فساد
مجرمی بود مقابل نظام

مردم مسکوت ماندند و ناگه چراغی
روشن شد به نگاه مردم رو به آگاهی 

بعد ها به نام قهرمان از او یاد شد
قصه ی گلوله ها تکرار شد

بچه ها خواندند شجاعت چیست و شاعر که بود
قانون هم نوشت اتهام چیست و شاکی که بود

شاعر متهم اما باز تبعید می شود
شعر مضمون دوباره تنظیم می شود
قهرمان به ناحق چنان تحقیر می شود
حیف از این تاریخ که همیشه تحریف می شود

شعر ونقاشی

حق زن....

من زنم
همان زن که مرحمی ست ز التیام اندوه
همان زن که مادری ست فداکار و دلسوز

گاهی سرکشم آری      ببینم مردم آزاری
گاهی مغرورم و طماع      کنی از من تمنایی

گاهی دشمن جانت ام و می گویم دوستت دارم
گاهی خود دردمند ام اما غم تو می زدایانم

همان که خنده بر لبش خزان شده ز اندوه
همان زن که شادی اش را میبینی فقط از دور

همان که باید سایه ی مردی بالای سرش باشد
چون نمی خواهد حرف مردم پشت سرش باشد

همان زن که خانه ی بخت خوشبختی او باشد
سکوت می کند تا همیشه حق با مردش باشد

زنی که زیر دستان سلطه گر رام می شود گاهی
بجای اینکه آغوش شوهر پناهگاهش باشد

دم نمی زند از ترس فرط غیرت بابا
که شرف و آبرو برای او مهم ترین باشد

دوباره حرف نجابت شد و ما می شویم محدود
تا حجب و حیا برایمان جزء  زنانگی باشد

گاهی فرار تنها گزینه ی چاره است
وقتی قانون همیشه حامی مرد می باشد

فریاد ما از آزادی فقط کشف حجاب نیست
چون این شال تنها یک پارچه ی سفید می باشد

نه  رفراندوم  می خواهیم و نه جمهوری اصلاحاتی
که این وجدان بر دوش جامعه همچنان سنگین باشد

حرف ما حق دختر است حق زن
که این کاغذ نوشته شد تا حقوق بشر باشد

۱۳۹۸ مهر ۱۹, جمعه

دختر آبی....




چه از آبی ها بگویم که اشک سرزمینمان سرخ شد
چه از رنگ ها بگویم ننگش به پیشانی ما مهر شد
نه سبزی و سپیدی پرچمت بوی آزادی می دهد
نه قرمزی لاله ات به رنگ هیبت خون شد

هیبت از وجود شهیدی که برای دفاع از مرز تو مرد
مرگ یک اسیر که بعد از 8 سال آن نبرد را برد
حیف ما که امروز اسیر ستم حکومت توایم
حکمی که حق دختر آبی را بی عدالت خورد

سبزی پرچمت امروز با رنگ آبی فرقی ندارد
دختر محکوم به حبس سوخت و دم و بازدمی ندارد
حرف از آزادی و جمهوری می زنی  رنگ استقلال ما معنی ندارد
زنان مقاوم ایستاده اند از تو هیچ ترسی ندارند

در های امید به روی زنان باز شد
امروز 18 مهر 98 شد
همه شعار می دهند دختر آبی جای تو خالی
جای محصوری که سکوی زنان پر رنگ شد
ما هم به حق خود رسیدیم
آری حقی که برای دختر آبی نقض شد
آبی....
آبی تو رنگ دریایی   رنگ آسمان   رنگ نگاهی
آبی تو رنگ آزادی   رنگ استقلال   رنگ نجاتی
آبی تو رنگ مشت ما بعد از حضور در استادیوم
آبی تو اسلحه ما برای ورود به ورزشگاهی




۱۳۹۸ مهر ۱۱, پنجشنبه

شعر

آزادگی....

هر انسانی محصول افکار خویش است
باید بزرگ اندیشید تا بزرگ شد
به انسانیتمان نظم بدهیم
به بشریت به آزادگی    به قید و بند ها   به باید و نباید ها    به کردن و نکردن ها    و به ناتمام هایمان    نظم بدهیم.
اندیشه را پر کنیم از نجات و وجدان و نگاهی
و وقار را تغییر دهیم حتی اگر به جنبشی نیرزد
حرف با اطمینان بزنیم و به صدا ها فرصت بدهیم و به قول سهراب ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
سوی باغ انزوا و سکوت و روشنی در بگشاییم و سیب آزادی را با لذت بخوریم.
که اگر آزاده ای انکار نیست
و این افتادگی اجبار نیست
هر کس می تواند عارف باشد اگر فهم او را فرصت دهد
هر عارف می تواند سلطان باشد اگر دولت او را قدرت دهد
خلاصه عرف هجایی ست میان عادت و فطرت تن
و اگر باج دهی سود کنی نه داد می ماند و نه فرصت عدل
حال برای همدلی چاره کنیم
چاره بیچاره را بی چون و چرا راضی کنیم
که اگر عدل نباشد قانون کاغذی بیجان است
و اگر مهر نباشد جامعه به وفور بیمار است.

شعر

چشم ها....

یک نفر دارد مقامش بر شما ارجع
یک نفر کند تقلید در ره مرجع
یک نفر کشد غمی با زجر
یک دار گردن و نفر در رج

زن قالیباف و کولی  دختر چوپان
جمع جامعه شکار چشم پنهان

این نشان از آن نشانی هاست
این تباه از آن تبانی هاست

بی هوا ابر را از دستان آسمان دزدیدند
بی صدا باد را از ندای ابر ها دزدیدند
بی چراغ باران را از عبور باد دزدیدند
بی نگاه خاک را از چشمان باران دزدیدند
و آخر
دو چشمی که دزد ها را دیده بود
از دگر چشم ها دزدیدند

( برای دفاع از مبارزان سیاسی )